روزمرگی های مبهم

راستش را بخواهید چند وقتیست با خودم درگیرم چگونه می شود هم دنیا را داشت و هم آخرت را؟! میدانم با نیت همه چی درست می شود...میداند اگر برای تک تک کارهایت نیتت را خدایی کنی کار های مباهت هم ثواب می شود...چون برای خودش کار میکنی...خود خودش....اما قبول کنید مشکل است...مشکل است در اسن دنیا قدم بگذاری و نیتت غیر از او نشود...بد است دلت جای کسانی غیر از او باشد...گرچه این نیز در صورتی بد است که او تو را از اوی اصلی دور کند...اما نزدیک می شویم؟! با دوست داشتن بنده هایش نزدیک میشویم...؟! باز بیایید قبول کنید سخت است نزدیک شدن...سخت از از نور وجودی آن ها گذشتن و رسیدن به نور خودش! حتی اگر این نور ها ائمه باشند...نباید متوقفمان کنند...و این سخت است برایم...درگیرم...این روز ها تنها قنوت های نمازم به این دعا ختم می شود:رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۱
مب هم

میدونی چیه؟
توی جنگ زیر توپ و تانک که بودیم وقتی نفر دشمن زیادی پاشو از گلیم خودش دراز می کرد و همش آتیش میفرستاد با بچه ها قرار میذاشتیم که  نابودش کنیم و به سزای اعمالش برسونیم! بعد عملیات میشستیم و دو دو تا چهار تا میکردیم که چه کسی بیشتر از همه تونسته این جور آدما رو به فلاکت برسونه! بعد براش با خاک و گل جام درست میکردیم...اگرچه بچه ها براشون مهم نبودن...نمیدونی که چجوری برای گرفتن جام الهی از هم سبقت میگرفتند...
توی یکی از عملیاتا داشتم طرفو هدف میگرفتم که بزنم...اگه میزدمش جام مال خودم می شد...مال خود خود من! اونوقت میتونستم به خودش التماس کنم که جام اصلی رو ازم دریغ نکنه! از اول گفتن یه قدم باید تو بری جلو تا خدا ۱۰۰ قدم بیاد...اما یکدفعه... یکدفعه یاد چشات افتادم...یاد چشات موقعی که از شرم موقع "بله" گفتن به زمین افتاده بود...با خودم گفتم نکنه اونم یکی رو داره مثل تو...یکی که منتظرشه...یکی که براش مهمه بودنش...سست شدم اشکانه! همون موقع بود...همون موقع بود که یه خمپاره دقیقا خورد جلوی سنگر...با خمپاره ایی که اون در کرد من الان یه عمر رو تخت خوابیدم...یه عمر رو تخت خوابیدم و دارم جام جهانی رو از قاب چشمای تو به دست میارم...نه اون جام گلی رو دارم و نه جام الهی رو...فقط جام چشات...فقط...


خیلی دلم میخواست کسی رو دعوت کنم به این چالش اما به دلیل این که تازه وارد شدم به این دنیای عجیب و غریب کسی رو نمیشناسم! خودتون بنویسین...تجربه جالبیه...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۵
مب هم

راستش را بخواهید این "من" دارای خواهری دوقولو است...خواهری دو قولو که هیچ شباهتی به هم ندارند و شاید تنها نقطه نظرشان اعتقاد به خدا و در کل در چارچوب دین باشد...گرچه آن هم تنها واجبات دین:) "من" خواهرش را بسیار دوست دارد...اما قطعا در جریان هستید که هر "منِ" دارای خواهر یا برادر  چه دوقولو و چه نا دوقولو با وجود تمام دوست داشتن هایش کدورت هایی پیش می آید که به دلیل همان دوست داشتن نمیتواند از آن ها چشم پوشی کند! در تکمیل اطلاعات در مورد "من" و خواهر گرام باید بگویم که امسال رشته هایمان ما را از هم جدا کرده است و وی تجربی میخواند و "من" انسانی...(بماند که او در فکر تغییر رشته اش است! مفصل در روز های آینده راجع به آن خواهم نوشت...) 

داستان اینگونه آعاز می شود که "من" در روز پنج شنبه امتحانی دشوار به نام "منطق" دارد و چهارشنبه شب معلم دینی محبوب پارسالمان در خانه اش افطاری دارد و قطعا که دانش آموزان خوبش را نیز دعوت کرده استD: لازم نیست بگویم که به دلیل امتحان دشوار این "من" نمی تواند برود! خواهر گرام نیز بسیار اصرار کردند به خود بنده و" من" برایم عجیب بود این حجم از اصرار و نفهمیدن هایش! پس از این کدورتی جزئی مبایلش را میخوانم و با پیامک هایش به دوستانش به این صورت مواجه می شوم:《ایییش من دوست دارم برم خونه عطیه و این "من" امتحان منطق دارههه》این اتفاقات بار اول نیست که می افتند و طی چندین مرحله افتاده اند...هیچ گاه نتوانسته ام درکش کنم این بانوی خواهر را در این موارد! گرچه مورد های بسیار دیگری نیز هست مانند آن که دفتر خاطرات دوستم را که در دستم بود و داشتم برایش مینوشتم را خواند! آن هم نه خاطره ی من را که خاطرات دیگران را...! کفری میشوم از این کار هایش...! ولی باز نمیتوانم دوسش نداشته باشم...آخر دوست داشتنی ترین خواهر روی زمین است برایم:)))




چند ماه پیش با دوستی بحثی داشتیم مبنی بر آن که دوقولو ها همیشه درک میشوند از طرف یکدیگر! هر چقدر خواستم برایش در لفافه دلیل بیاورم نتوانستم و قانع نشد! من نیز بیخیالش شدم...

شما هم باور دارید که برخی مشکلاتتان را نباید به آشنایان گفت؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۷
مب هم
قوی بودن شعار من است...
در اصل این شعار از آن جایی نشات می گیرد که روزی حال یک همکلاسی چنان بد می شود که کار به ارژانس میکشد... تمام ما نگرانی از صورت هایمان میبارید و در همین حال باید سر کلاسی مینشستیم تقریبا فلسفی و به گونه ایی که کل کلاس گنگ پیش میرفت و آخر در صورتی که بحث را خوب دنبال کرده بودی به نتیجه ایی تو را می رساند بسیار گرانبها...حال ما را تصور کنید که در افکارمان دوست خویش را دنبال می کردیم و مدام این پرسش در سرمان تکرار می شد:«کاش میتوانستیم کاری برایش کنیم...» دبیر می آید و نگاهی می اندازد و با لحنی که مخصوص خودش است به ما می فهماند اگر با این فرمان پیش بروید هیچ گاه نمیتوانید مسئولیتی را بر دوش داشته باشید و در مواقع بحران بهترین عمل کرد را از خودتان نشان دهید... بدیهی است که بچه ها با او به مخالفت پرداختند... اما من... سخت در فکر فرو رفتم... از آن روز است که هر گاه اتفاقی می افتد سعی ام این است که پیش از احساسات با فکر وارد عمل شوم و بتوانم قلبم را قانع کنم که باید آرام بگیرد و این گونه مطمئن بشد حالش خوب می شود! 
دوست جان بیمارستان است... دوستی که وی را بسیار دوست دارم و مرا با قسمت هایی از زندگی ام آشنا کرد که خاموش  مانده بودند... حال فکر میکنم بهترین کر برایش به جای آن که بنشینم و غصه بخورم دعا کردن و قرآن خواندن است... خوشحال میشم شما نیز برایش دعا کنید...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۳
مب هم

فکر کنید یکی را دوست داشته باشید

نه کم...

خیلی زیاد...

در حدی که روزی نباشد او ذهن شما را مشغول نکند...

حال او کتاب شما را در دست بگیرد...

سوالی بپرسد و شما چون دقیق نمی دانید جواب ندهید...

او به شما بگوید:

تو هیچی نمیشوی!

آرمان ها ارزش ها و اعتقادات آمال و آرزووهایتان

فرو نمیریزد؟!

چه میکنید در آن لحظات؟


این روز ها عجیب نیاز به کسی دارم که مرا تایید کند....

خسته ام...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۷
مب هم

نوشتم و حذف کردم!

اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من این گونه بود...

واقعیتش نمیتوانستم بفهمم چرا برای آدم هایی مینویسم که نه من آن ها را میشناسم و نه آن ها مرا! 

حتی شاید الان هم دقیق نمیدانم...

اما لااقل اکنون گمان میکنم این حرف های تلنبار شده در ذهن.... این مبهمیات درونی...این دغدغه ها...باید بیرون بریزند...

و شاید باید خوانده شوند!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۷
مب هم