روزمرگی های مبهم

به ماسه های مقابلش فکر میکردم....هنگامی که مچاله شان میکردم یا بر روی آنها نقشی میکشیدم یا پاهایم در دانه های ریزشان فرو میرفت و پاهایم را نوازش میدادند... تمام این مدت ذهنم را درگیر کرده بودند...انگار ما انسان ها  ماسه ایم‌...برخی آن قدر از دریا دوریم که تنها بر رویمان رد پایی می ماند از افرادی که به دریا رسیده اند و از دریا لذت برده اند...برخی مان را تنها دریا خیس کرده است.‌..نزدیک شده ایم به دریامان...اما باز...باز بازیچه ی مردم می شویم و با ما قلعه میسازند که عمرش به ساعتی بیش بند نیست...اما برخی از ما آن قدر نزدیک دریایش است...آن قدر عاشقانه اورا میپرستد که مدام دست نوازشش بر سرش کشیده میشود....دیگر مهم نیست چه کسی بیاید و چه کار با او بکند...دستی که دریا بر سرش میکشد همه چیز را درست میکند...

کاش تماممان نزدیک دریا باشیم....نه؟!...

  • مب هم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی