روزمرگی های مبهم

هر ساعتی از این چند روز با خودم تکرار میکردم《این را مینویسم》اما نمینوشتم...چرایش را نمیدانم...اما حال...هر چه را یادم باشد مینوسم...

هر بار که چشمم به گنبد مسجدمان می افتد...آشوبی به پا میشود آن سرش نا پیدا...آشوبی از جنس آرامش...با  آن بزرگ شده ام و می شوم...از هنگامی که هنوز مسجد نشده بود و این زیبایی ها را نداشت در زیر زمینش قدم میگذاشتم و نماز را به جماعت خواندن را تمرین میکردم..تا الان که مینشینیم و برای جشن هایش نقشه ها میکشیم و تلاش میکنیم برای کار فرهنگی...امروز میخواندم که ذکر چه ارزشی دارد...میگفت که ذکر باعث شده است یک مکان معمولی مسجد شود و آداب و رسومی برای خود داشته باشد...ذکر...رمز و راز ها دارد برای خودش...ذکر من چیست در این دور و زمانه؟!چه چیز میتواند ارزش من را بالا ببرد؟!آخ...به چه تفکر عمیقی نیاز دارد!


مدرسه ما را به یک اردویی برد به نام اویس تهرانی...یک انار به دستمان داد و یک تکه کاغذ...هر گاه چیزی آموختیم و حسی پیدا کردیم انار را فشار میدادیم و آموخته هایمان را در آن برگه ثبت میکردیم...پیاده راه افتادیم به سمت مقصدی نا معلوم که تنها میدانستیم در بازار باید دنبالش بگردیم...راستی!اویس را میشناسید؟!اویس شدن و زندگی اویسی داشتن از همه ما بر می آید..اگر در شعار و حرف محصور نشود...خیلی وقت ها...بعد آن اردو...از خودم میپرسم اویس هستی برای امام زمانت؟!آخ که چقدر شرمنده می شوم!

پدر و مادر...در زندگی من نقش موثری دارند...روز ها فکر میکنم آیا من نیز بچه ام را اینگونه تربیت میکنم؟!مینشینم و گاهی بر خلافشان و گاهی عینا کار هایی که با من کرده اند را مینویسم....یک انسان را تربیت کردن کار سختیست...بسیار سخت...یادم می آید یک بار فردی پرسید آیا حاضری دختری داشته باشی شبیه خودت؟!و من....هر گاه کفری میشوم به این فکر میکنم...و چه قدر جواب دادن به آن سخت است...شما چطور؟!حاضرید؟!این را گفتم تا بگویم قرار بود با مدرسه بروم اردو و امردز که پاشدم مخالفتشان را شنیدم...میخواهم پا بر روی نفسم بگذارم و بحث نکنم...شاید این جور بتوانم بهتر حرف ولی امرم را گوش بدهم و تنها حرف از انتظار نزنم...

هفته های اولی که این وبلاگ را زده بودم از هم سرویسی ام پرسیدم به نظر تو به چه هدفی وبلاگ باید زد؟! برگشت گفت به نظر من برای آشنا شدن با آدم ها...برای ارتباط گیری خوب...سکوت کردم...از نظر من انسان ها حرف هایی دارند که میتوانند به همه بزنند...یک سری حرف ها را تنها می توانند با دوستانشان و یا با خانواده شان در میان بگذارند...یک سری حرف های دیگر باید بین خودت و خدای خودت بماند...اما دسته ی آخر حرف ها...در هیچ کدامشان نمیگنجند...درون خودت هم نگه داری میترکی...شاید یک غریبه را نیاز داری که بشنود حرف هایت را بدون آن که بشناسد تو را...اما حال..حال که کمی گذشته است از این تجربه...میفهمم لذت ارتباط گیری را..آن که بخوانی وبلاگی را و حس کنی چقدر از زبان تو حرف میزند...و نظرت را بگویی و او جواب بدهد و این جاست که قلبت تند میزند و روز ها به جوابش فکر میکنی...البته که هنوز ارتباط چندانی ایجاد نشده است...هنوز وبلاگ نویسی بسیاری جاهایش برایم مبهم است...هنوز قالب و فونت و...وبلاگم را دوست ندارم...اما حس خوبی را که به من می دهد...با هیچ چیز عوضش نمیکنم...!

  • مب هم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی