روزمرگی های مبهم

اسمش عارفانه بود...کتاب شهید علی نیری...در یک جمع دوستانه قرار گذاشتیم بخوانیم و بیاموزیم از آن..بماند که کتاب را در بهترین مکان که جنوب باشد خواندم و عجیب حقش ادا شد..داشتم کتاب را تورقی میکردم که چشمم افتاد به داستان تاثییر گذاری شهید در مسجد محلشان...عجیب است تاثییر گذاری اش...به فکر فرو رفتم که چند سال است مسجد می روی؟ مگر غیر از این است که میبینی برخی راهی رامیرورند که تو رفتی و مطمئنی از اشتباه بودنش؟!مطمئنی از این که پشیمان می شوند؟! و یا خیلی کار ها را سمتش هم نرفتی اما یقین داری اشتباهند..چقدر واردشان شدی؟!چقدر حرف زدی با آن ها؟! تا چه حد رفیقی؟! امروز...امروز بحث را بر چیزی بی ربط شروع کردم...آخرش حرفم را زدم...گفتم که دینت را باید تحقیق کنی و وقتی انتخاب کردی دیگر در فروع دینت چون و چرا نیاور...که خدایت امر کرده تقلید کن در آن...باز هم مستقیم نگفتم...به این اعتقاد دارم که به افراد باید خطی داد و بعد خودشان باشند و تفکرشان به حرف های تو...اگر چه باز هم میدانم اثر چندانی ندارم...رطب خورده منع رطب کی کند...اما به نیت شهید نیری جلو رفتم...و شاید خودشان نظری کنند و من را و تمام بچه های دوست داشتنی مسجد را که با هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم هدایت کند...


پ.ن بی ربط:این روز ها از مدرسه ام کفری ام...از این حجم پیگیری برای کار ها بیزارم...از این که منطقشان را نمیفهمم...چگونه نفر اول مدرسه را برای اردو انتخاب نکردند و من را...من را انتخاب کردند!باید برایتان بگویم از خوفی که برای سال آینده ام دارم...خوف.....

  • مب هم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی