روزمرگی های مبهم

بگذارید حالا که فردا برای اولین بار پس از امتحان های خرداد قرار است پایم را در مدرسه بگذارم برایتان بگویم از آن ترسی که در پست قبل حرف زده ام... من و خواهر دوقولوی خود امسال برای اولین بار از هم جدا شده بودیم...او تجربی میخواند و من انسانی...من عاشق رشته ام بودم و او کماکان در تردید بود از رشته اش...بالاخره تردید هایش را کنار گذاشت و قرار است سال تحصیلی جدید را با هم در مدرسه ایی که من درس می خواندم شروع کنیم...می دانم تمامتان با خود می گویید خب این که خیلی خوب است! راستش من خودم نیز مانده ام در خوب یا بد بودنش...اما تمام مدت بدی هایش در ذهنم رژه می روند...فاطمه همیشه در درس از من بهتر بوده است...نه این که از من باهوش تر باشد! نه!  من اصلا به هوش اعتقادی ندارم...او میخواند...برایش درس اهمیت به سزایی دارد...و من...برای من هیچ گاه این طور نبوده...اگر درس میخواندم برای لذت میخواندم...هیچ گاه با او یا با دیگران رقابت نداشتم و فقط سعی داشته ام از خود قبلی ام بهتر شوم...اما این دفعه...همه چیز فرق می کند! من در مدرسه بوده ام و برای خودم اعتباری کسب کرده ام...زهرایی ساخته ام جدای از هویت دوقولوییش...زهرا یی که دوستش داشتم و برای اولین بار بدون مقایسه سپری می کرد لحظاتش را...اما اگر فاطمه وارد شود...دیگر زهرا با هویت زهرا بودنش شناخته نمی شود...بلکه ارجحیت می شود دوقولو بودنش....شبیه بودنش...و من باید برای رقابت درس بخوانم...آخ که متنفرم!آخ! اما این یک وجهه ی ماجرا است...از دوستانم می ترسم...دوستانی که چهره ی متفاوتی از من را دیده اند و قطعا آن چهره با آمدن فاطمه فرو می ریزد!تازه! از کلاس های تحلیلی مان هم میترسم...مخصوصا کلاس راحمی که مفصل باید در مورد این بشر برایتان بنویسند! می ترسم فاطمه چیزی بگوید و من نتوانم جلوی خودم را بگیرم و به شدت مخالفت کنم...مخالفتی که بعد پشیمان شوم از گفتنش...آخر من همیشه با فاطمه نظر هایم متفاوت است...گاهی فکر میکنم زهرای سال بعد می شود یک زهرای منزوی بدون خنده های همیشگی اش..زهرایی که همه را متعجب می کند!.آخ که من برای سال آینده برنامه ها داشتم...شاید هم دارم بزرگش میکنم....امیدوارم که این طور باشد! خدا فردا را به خیر کند...

  • مب هم

نظرات  (۴)

سلام
زهرا و فاطمه
چقدر ناب...

و اما حرف مطلب:
میدونی زهراجان
تو زندگی ما مقایسه همیشه وجود داره...من خواهر ندارم ولی مثلا میخوام چندسال یبرمت جلوتر...وقتی یه عروس بیاد تو خانواده تون که خیلی خوبه.. یا مثلا وقتی بشی عروس دوم سوم یه خانواده... یا مثلا وقتی تو یه جمع دوستانه در شرایطی مشابه با یه دوست دیگه ات قرار بگیری، یا مثلا در مقامی قرار بگیری که بقیه قبلا توش بودن و بخوان دائم تو رو قیاس کنند...
پس باید یاد بگیری که از مقایسه ها نترسی...
و این سال آینده ی پیش روی شما هم تمرینیه برای نترسیدن...

زهراجان تو هر چی که باشی، خودت هستی و به اندازه کافی خاص هستی.
تو دارایی هایی داری که صدالبته سوای اینکه خواهرت چطوره و خانواده ات چطورن،خودنمایی می کنه.
حتی اگه دیگران این رو متوجه نشن شما خودت باید متوجه باشی که من، در این عالم، نقشی و اثری دارم، که هیچ احدی نداره...
من در این عالم جایگاه و اعتباری دارم که هیچ احدی مثلش رو نداره
چون من خاصم...
خدا خاص بودن تک تک ماها رو تو همین اثر انگشت متفاوت مون بهمون ثابت کرده...

پس هیچوقت کسی جای تو رو نمیگیره
هیچ جا
اگر خودت این رو باور داشته باشی
ترس این رو نداری که دیگران تو مقایسه شون کنارت بذارن
بلکه خودت انقدر توجهت به خودت زیاد میشه که حتی همه ناخودآگاه متقاعد میشن که تو ارزشمندی...

همون کار خودت بهتره که خودت رو با خودت بسنجی...
و چیزهایی که درسته
نه دیگران....
پاسخ:
آخ که چقدر خوب بود! نمیدونین چند بار متنتونو خوندم:)
راسش خود منم تا همین الان این فکرو میکردم.‌‌...با همین فکر سال های تحصیلیو جلو می بردم...و واقعا تا الان هیچ وقت دلم نخواسته جای کس دیگه ایی باشم...دقیقا به همین دلیلی که گفتین...به همین دلیل منحصر بودن آدما...حتی اون موقع از مقایسه شدنمونم اذیت نمی شدم! اما خب الان فرق داره...ولی حق با شماست و نمیخوام صغری کبری بچینم و دلیل بیارم! حتی دیشب بعد این که این پستو گذاشتم به خودم گفتم بای درس نخوندنات دلیل نیار! چه اشکالی داره در کنار فعالیت های فرهنگی و نشریه ایی و خیلی فعالیت های دیگه که تو ذهنته از ته دلت درستم بخونی و به آینده ایی فکر کنی که میخوای بهش برسی و تنها راهش درست یا غلط درس خوندنه...فقط امیدوارم در طی مخالفت های شدید با خواهر گرامی شخصیت بدی از خودم نشون ندم:)
خییلییییی ممنونم ازتون! و امیدوارم این فرایند مقایسه کردن در ذهن های مردم تموم شه!!
سلام مجدد

احسنت بر شما...

بسیار هم خوبه که فعالیت های در کنار درس دارید
ولی حتما حتما درس رو اولی بدونین
خصوصا انسانی عریز
خیلی چیزای خوبی میشه یاد گرفت ازش
مثلا اگه کنارش مطالعه هم داشته باشین.

البته الانِ شما اینطور که از نوشته هاتون پیداست، وضعش از چندسال قبل من(یعنی وقتی همسن و سال شما بودم.) خیلی بهتره...
*
درباره خطوط آخر پاسخ تون:
مخالف های شما نشان از تفاوت فکری تونه، پس نمیشه قایمش کرد، همینه...
و نخواه که بخاطر ثابت نگه داشتن نگرش آشنایان نسبت به خودت، شخصیتت رو قایم کنی، اما...
یه فوت کوزه گری داره این
اگر حرفت حقه و باید گفته بشه، جاش هم هست، پس هیچ ایرادی نداره که مخالف نظر خواهرت یا هر رفیق دیگری باشه،
اما اگر جاش نباشه، یا احترام خواهرت زیر سوال بره، یا بتونی بعدا هم حلش کنی، یا اینکه اصلا نفسته که اصرار داره حتما در پاسخ خواهرت و برای حفظ محبوبیت یا اعتبارت در جمع حرف بزنی، اینجا بحثش فرق داره...

دیگه تشخیصش هم که هر کسی خودش به درونش رجوع کنه میفهمه... :)

مقایسه هیچوقت تموم نمیشه عزیزم... مگر اینکه شما یاد بگیری با این کنش دیگران چجوری روبرو بشی، اونوقت دیگه چون برات هیچ اهمیتی نداره(حتی در همین حد کمی که میگید الان هست) به چشمت نمیاد... و اونوقت نوع امتحانای خدا هم میشه...
پاسخ:
بله واقعا درس ارجحیت داره...
کاش واقعا بتونم در اون مواقع این خط قرمز ها رو رعایت کنم...
کاش از این امتحانا هم سر بلند بیرون بیام...
بازم ممنونم ازتون...
ترس از آینده..سالی که نمیدونیم چه چیز هایی برامون رقم خواهدخورد و چه فضایی خواهد داشت و حاوی چه حس هایی خواهد بود..همیشه هست..ترس شاید کلمه خوبی نباشه براش..یه جور ندونستنه که هیجان و استرس و حس های مختلف میاره،یه جور ابهام..اما میخواستم بگم ارزش تو فرای این هاست که با مقایسه در کنار خواهرت چیزی ازش کاسته بشه..فقط سعی کن خودت باشی،اون خود خوبی که من دیدم که یک عالم گذشت داره،دغدغه هاش خیلب خفنن،خوب میتونه فکر کنه و خودشو نبینه...زهرا باش..و بدون که با زهرا بودنت بقیه هم ارزشتو میدونن..:)
پاسخ:
رایحه رایحه رایحه! نمیخوام از خوبی هات بگم! سالی که میاد برام عجیبه رایحه...من پیش شماها یه زهرا بودم و بس...و الان شما با زهرا و خواهرش رو به رو هستین و قطعا خیلی رفتارا تغییر میکنه...بماند علاوه بر اون نگران کلاس بندی ها هم هستم...اما حرف های مروه خیلی آرومم کرد...یه راهنمایی منحصر به فرد...حتما خوندی خودت...
این که میگی خودت باش...شاید اون خودی که شماها سراق دادین یکم فرق کنه...اونم به مقتضای ورود خواهره...البته..فرق چندانی نخواهم کرد! 
از ارزش من حرف زدی و میخوام بگم ارزش دوستی ما فرای این هاست...ما با هم داریم رشد میکنیم و این کاملا محسوسه...محسوسه از جنس بحثامون...انگار دست همو واقعا گرفتیم...حتی از فضای دور...ما با هم جلو میریم...با هم به خورشید میرسیم...ان شا الله!
ممنون که منو زهرا خواهی دید سال آینده و بس! (میشه باز همکلاسی باشیم؟!)
خود تو کنار فاطمه با هر تغییری بازم خوبه..چون خودته..و من خوب میدونم که این خودِ زهرا چقدر خوب عمل میکنه و میدونه که باید چه کرد..آخ..اگه همکلاسی نباشیم اصلا چه باید کرد..؟‌مسئله این است..
پاسخ:
نمیخوام جواب بدم به این کامنت!هر چند که میدونم دوست نداری!اما میخوام فقط بخونمش و فقط بخونمش!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی