روزمرگی های مبهم

۷ مطلب با موضوع «نوشته هایی به امید به درد خوردن» ثبت شده است

قلم که به دست میگیرم محال است این را اولش ننویسم...وَ تَبَتَّل اِلَیهِ تَبتیلا...آیه ی هشتم سوره ی مزمل است...به معنای و تنها به او دل ببند...مینویسمش تا یادش بگیرم...تا در وجودم نفوذ کند و تمام اعماق وجودم این را بفهمد...اگر تنها و تنها به خودش دل ببندیم چه چیز هایی که عوض نمیشود...همین دل بستن به دیگران است که توقع ایجاد میکند و توقع باعث ناراحتی میشود...همین توقع من از آدم های دوست داشتنی اطرافم است که اکنون انقدر حالم بد است...حالم بد است به خاطر شخص محبوبی که به من اعتماد نمیکند...حالم بد است به دلیل برداشت های بیجای انسان ها از من...ولی‌...این حال اگر بفهد تنها به او دل بستن را هیچ وقت بد نمی شود...هیچ وقت تب نمیکند و هیچ وقت انرژی ام را از من نمیگیرد...معبود من...چه کسی غیر خودت میتواند این حس را درون من ایجاد کند؟! میخواهم تنها به تو دل ببندم...یاری ام کن...
راستش را بخواهید  چند وقتی است که قلبم مملو از احساس میشود و با خودم میگویم حتما این حس را با شما در میان بگذارم...اما یا آنقدر خسته بودم که نمیتوانستم و یا هیچ چوره نمیتوانستم احساسات را با کلمات محدود کنم...اما مسئله ایی که هم اکنون تمام انرژی من را گرفته است چیز دیگریست...درگیرم که چرا آدم ها تمایل به دوست داشته شدن دارند...چرا انقدر برایمان مهم است که کسی دوستمان داشته باشد...چرا این حس های بد به سراقمان می آید وقتی ایما ن داریم خدایی است که ما را میبیند و اگر او دوستمان داشته باشد چه نیازی به دیگران است؟! در طول تمام کار هایی که انجام می دهم در طول روز همش درگیرم که این ها برای خداست؟!یا برای دیده شدن و دوست داشته شدن؟! از گم نام بودن نمی ترسم و نا امید نمیشوم؟!منتظر تشکر نیستم؟! آخ که چقدر درگیر کننده است...دلم میخواهد زار زار به حال خودم بمیرم...
پ.ن۱:دوست گرامی فاطمه سادات گفت اسمش را در متن بنویسم...اما وی نمیداند من وبلاگی دارم و شما هم سلامش را میخوانید
پ.ن۲:باید درمورد یک فرای دوست برایتان بنویسم...

اسمش عارفانه بود...کتاب شهید علی نیری...در یک جمع دوستانه قرار گذاشتیم بخوانیم و بیاموزیم از آن..بماند که کتاب را در بهترین مکان که جنوب باشد خواندم و عجیب حقش ادا شد..داشتم کتاب را تورقی میکردم که چشمم افتاد به داستان تاثییر گذاری شهید در مسجد محلشان...عجیب است تاثییر گذاری اش...به فکر فرو رفتم که چند سال است مسجد می روی؟ مگر غیر از این است که میبینی برخی راهی رامیرورند که تو رفتی و مطمئنی از اشتباه بودنش؟!مطمئنی از این که پشیمان می شوند؟! و یا خیلی کار ها را سمتش هم نرفتی اما یقین داری اشتباهند..چقدر واردشان شدی؟!چقدر حرف زدی با آن ها؟! تا چه حد رفیقی؟! امروز...امروز بحث را بر چیزی بی ربط شروع کردم...آخرش حرفم را زدم...گفتم که دینت را باید تحقیق کنی و وقتی انتخاب کردی دیگر در فروع دینت چون و چرا نیاور...که خدایت امر کرده تقلید کن در آن...باز هم مستقیم نگفتم...به این اعتقاد دارم که به افراد باید خطی داد و بعد خودشان باشند و تفکرشان به حرف های تو...اگر چه باز هم میدانم اثر چندانی ندارم...رطب خورده منع رطب کی کند...اما به نیت شهید نیری جلو رفتم...و شاید خودشان نظری کنند و من را و تمام بچه های دوست داشتنی مسجد را که با هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم هدایت کند...


پ.ن بی ربط:این روز ها از مدرسه ام کفری ام...از این حجم پیگیری برای کار ها بیزارم...از این که منطقشان را نمیفهمم...چگونه نفر اول مدرسه را برای اردو انتخاب نکردند و من را...من را انتخاب کردند!باید برایتان بگویم از خوفی که برای سال آینده ام دارم...خوف.....

از شنبه تا الان دو تا کتاب خوندم...میخوندم و میرفتم جلو و حس خوبی بهم می داد...با این که میدونستم نه این کتابارو به کسی پیشنهاد میکنم بخونه و نه به کسی هدیش میدم...کتابا رو اگه بخوام به طور خلاصه بگم در مورد چی بود میشه گفت داستان بچه ها و یک معلم بود...بچه هایی که از راه به در بودن و تنها به حرف دل دنیاییشون گوش میدادند تا این معلم اومد تو زندگیشون...منم مثل شمایی که دارید این متنو میخونید منتظر بودم آخر داستان از این رو به اون رو شن این بچه ها! اما اینطور نشد...در ذهنشون درگیر بودند...هر چند تغییراتی اساسی کردند اما از برخی کار هاشون نمیتونستند دست بکشند...راستش معلمی برای من عالمی دارد...عالمی که از بچگی آن را پرورش میدادم و تنها چیز متغیر در من معلم کدام پایه شدن بود...هر بار چیزهایی که از معلمانم آموختم ملکه شده اند و بار ها و بار ها تکرار میشوند در ذهنم...یادم می آید روزی که مانند هر بچه مدرسه ایی دیگر درباره ی بودجه بندی زیاد امتحان غر زده بودیم و تلاش فراوان برای حذف قسمتی از آن کرده بودیم و آخر هم به خواستمون رسیدیم و امتحانی داده بودیم که بسیار سخت بود و از زمان بندی آن بیشتر سر جلسه نشسته بودیم...بعد امتحان اقتصاد داشتیم...با همان معلمی که یکایکمون از ته دل دوسش داشتیم و این بلاها را سرش آورده بودیم...وارد کلاس که شد ازمون اسم های شهدا را خواست...یکایکشون رو نوشت پای تخته...و گفت میدونید چرا ما الان بهشتی نداریم؟!چرا کسی مثل باقری نداریم که در سن جوونی شد فرمانده؟! یا نثل چمران؟! میگفت و به یکایکمون نگاه می کرد و منتظر جواب بود...یکی از بچه ها بالاخره جوابش را داد:(مسئولیت پذیر بودند!). با بقیه ی کلاس کار ندارم...و کار ندارم که تا چندین هفته نمیتوانستم در چشم های معلم دوست داشتنی ام نگاه کنم...آره...ما مسئولیت پذیر نیستیم...هیچ کدوممون...اوضاع آشفته ی کشور عزیز من مسئولیت پذیر نبودنم را میخواباند در گوشم...بار ها با خودم میگویم اگر تو هم مسئولیت پذیر نباشی و همینی که هستی بمانی اوضاع کشورت در آینده ایی که دست توست هزاران بار بد تر اینی که هست میشود...

به ماسه های مقابلش فکر میکردم....هنگامی که مچاله شان میکردم یا بر روی آنها نقشی میکشیدم یا پاهایم در دانه های ریزشان فرو میرفت و پاهایم را نوازش میدادند... تمام این مدت ذهنم را درگیر کرده بودند...انگار ما انسان ها  ماسه ایم‌...برخی آن قدر از دریا دوریم که تنها بر رویمان رد پایی می ماند از افرادی که به دریا رسیده اند و از دریا لذت برده اند...برخی مان را تنها دریا خیس کرده است.‌..نزدیک شده ایم به دریامان...اما باز...باز بازیچه ی مردم می شویم و با ما قلعه میسازند که عمرش به ساعتی بیش بند نیست...اما برخی از ما آن قدر نزدیک دریایش است...آن قدر عاشقانه اورا میپرستد که مدام دست نوازشش بر سرش کشیده میشود....دیگر مهم نیست چه کسی بیاید و چه کار با او بکند...دستی که دریا بر سرش میکشد همه چیز را درست میکند...

کاش تماممان نزدیک دریا باشیم....نه؟!...

امروز آسمانی شده است...

امروز کسی آسمانی شده است که برای زمینی نماندنش سخت تلاش کرده است...هر لحظه می دانسته باید کجا باشد...میدانسته باید کجا چگونه تصمیم بگیرد...او از عشقش برای تصمیم هایش گذشته است...نوشتن از او کار من نیست...کار من نیست که سخت ترین کار است برایم پا گذاشتن بر روی نفسم...برای منی که نفسم بر روی من پا گذاشته است‌...

کی می شود چمران خودم را بیابم؟!

کی می شود چمران خودم بشوم...؟!


راستش را بخواهید چند وقتیست با خودم درگیرم چگونه می شود هم دنیا را داشت و هم آخرت را؟! میدانم با نیت همه چی درست می شود...میدانم اگر برای تک تک کارهایت نیتت را خدایی کنی کار های مباهت هم ثواب می شود...چون برای خودش کار میکنی...خود خودش....اما قبول کنید مشکل است...مشکل است در این دنیا قدم بگذاری و نیتت غیر از او نشود...بد است دلت جای کسانی غیر از او باشد...گرچه این نیز در صورتی بد است که او تو را از اوی اصلی دور کند...اما نزدیک می شویم؟! با دوست داشتن بنده هایش نزدیک میشویم...؟! باز بیایید قبول کنید سخت است نزدیک شدن...سخت است از نور وجودی آن ها گذشتن و رسیدن به نور خودش! حتی اگر این نور ها ائمه باشند...نباید متوقفمان کنند...و این سخت است برایم...درگیرم...این روز ها تنها قنوت های نمازم به این دعا ختم می شود:رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ