روزمرگی های مبهم

۱ مطلب با موضوع «نوشته هایی نوشته!» ثبت شده است

میدونی چیه؟
توی جنگ زیر توپ و تانک که بودیم وقتی نفر دشمن زیادی پاشو از گلیم خودش دراز می کرد و همش آتیش میفرستاد با بچه ها قرار میذاشتیم که  نابودش کنیم و به سزای اعمالش برسونیم! بعد عملیات میشستیم و دو دو تا چهار تا میکردیم که چه کسی بیشتر از همه تونسته این جور آدما رو به فلاکت برسونه! بعد براش با خاک و گل جام درست میکردیم...اگرچه بچه ها براشون مهم نبودن...نمیدونی که چجوری برای گرفتن جام الهی از هم سبقت میگرفتند...
توی یکی از عملیاتا داشتم طرفو هدف میگرفتم که بزنم...اگه میزدمش جام مال خودم می شد...مال خود خود من! اونوقت میتونستم به خودش التماس کنم که جام اصلی رو ازم دریغ نکنه! از اول گفتن یه قدم باید تو بری جلو تا خدا ۱۰۰ قدم بیاد...اما یکدفعه... یکدفعه یاد چشات افتادم...یاد چشات موقعی که از شرم موقع "بله" گفتن به زمین افتاده بود...با خودم گفتم نکنه اونم یکی رو داره مثل تو...یکی که منتظرشه...یکی که براش مهمه بودنش...سست شدم اشکانه! همون موقع بود...همون موقع بود که یه خمپاره دقیقا خورد جلوی سنگر...با خمپاره ایی که اون در کرد من الان یه عمر رو تخت خوابیدم...یه عمر رو تخت خوابیدم و دارم جام جهانی رو از قاب چشمای تو به دست میارم...نه اون جام گلی رو دارم و نه جام الهی رو...فقط جام چشات...فقط...


خیلی دلم میخواست کسی رو دعوت کنم به این چالش اما به دلیل این که تازه وارد شدم به این دنیای عجیب و غریب کسی رو نمیشناسم! خودتون بنویسین...تجربه جالبیه...