روزمرگی های مبهم

۶ مطلب با موضوع «نوشته های تلمبار شده بر ذهن» ثبت شده است

من بنفش دوست دارم و فاطمه قرمز...نه قرمز جیغ میتوان گفت تقریبا زرشکی...هیچ گاه گمان نمیکردم ترکیب این دو بتواند برایم لذت بخش باشد..وقتی فهمیدم که خواهر کوچک تر که تازه یاد گرفته است دستبند درست کند با ذوق و شوق دستبندی که ترکیب بنفش و زرشکی بود را به من نشان داد...بهش گفتم میدونم برای من درست کردی! بیچاره تو رو دروایسی گیر کرد و دادش به من...از اون موقع شد دستبند من...دستبندی که هر بار نگاهش میکنم همزمان با قندی که در دلم آب می شود بهم یادآوری میکند که همین تفاوت هایتان اگر منظم کنار هم قرار بگیرند و درست استفاده شوند...میتواتند بهترین باشند...بهترین و قشنگ ترین دستبند دنیا ...

می دانم گفتنش راحت است و امان از عمل کردن به آن! اما خدا را چه دیدی! ما تلاشمان را میکنیم...!

پ.ن:به نظرتون این قالب بهتر نیست؟!

پ.ن بیربط:چه خوب شد من خدا نیستم...که اگر خدا بودم...عبادت یک سری از بندگانم را هیچ گاه نمیپذیرفتم!

هر ساعتی از این چند روز با خودم تکرار میکردم《این را مینویسم》اما نمینوشتم...چرایش را نمیدانم...اما حال...هر چه را یادم باشد مینوسم...

هر بار که چشمم به گنبد مسجدمان می افتد...آشوبی به پا میشود آن سرش نا پیدا...آشوبی از جنس آرامش...با  آن بزرگ شده ام و می شوم...از هنگامی که هنوز مسجد نشده بود و این زیبایی ها را نداشت در زیر زمینش قدم میگذاشتم و نماز را به جماعت خواندن را تمرین میکردم..تا الان که مینشینیم و برای جشن هایش نقشه ها میکشیم و تلاش میکنیم برای کار فرهنگی...امروز میخواندم که ذکر چه ارزشی دارد...میگفت که ذکر باعث شده است یک مکان معمولی مسجد شود و آداب و رسومی برای خود داشته باشد...ذکر...رمز و راز ها دارد برای خودش...ذکر من چیست در این دور و زمانه؟!چه چیز میتواند ارزش من را بالا ببرد؟!آخ...به چه تفکر عمیقی نیاز دارد!


مدرسه ما را به یک اردویی برد به نام اویس تهرانی...یک انار به دستمان داد و یک تکه کاغذ...هر گاه چیزی آموختیم و حسی پیدا کردیم انار را فشار میدادیم و آموخته هایمان را در آن برگه ثبت میکردیم...پیاده راه افتادیم به سمت مقصدی نا معلوم که تنها میدانستیم در بازار باید دنبالش بگردیم...راستی!اویس را میشناسید؟!اویس شدن و زندگی اویسی داشتن از همه ما بر می آید..اگر در شعار و حرف محصور نشود...خیلی وقت ها...بعد آن اردو...از خودم میپرسم اویس هستی برای امام زمانت؟!آخ که چقدر شرمنده می شوم!

پدر و مادر...در زندگی من نقش موثری دارند...روز ها فکر میکنم آیا من نیز بچه ام را اینگونه تربیت میکنم؟!مینشینم و گاهی بر خلافشان و گاهی عینا کار هایی که با من کرده اند را مینویسم....یک انسان را تربیت کردن کار سختیست...بسیار سخت...یادم می آید یک بار فردی پرسید آیا حاضری دختری داشته باشی شبیه خودت؟!و من....هر گاه کفری میشوم به این فکر میکنم...و چه قدر جواب دادن به آن سخت است...شما چطور؟!حاضرید؟!این را گفتم تا بگویم قرار بود با مدرسه بروم اردو و امردز که پاشدم مخالفتشان را شنیدم...میخواهم پا بر روی نفسم بگذارم و بحث نکنم...شاید این جور بتوانم بهتر حرف ولی امرم را گوش بدهم و تنها حرف از انتظار نزنم...

هفته های اولی که این وبلاگ را زده بودم از هم سرویسی ام پرسیدم به نظر تو به چه هدفی وبلاگ باید زد؟! برگشت گفت به نظر من برای آشنا شدن با آدم ها...برای ارتباط گیری خوب...سکوت کردم...از نظر من انسان ها حرف هایی دارند که میتوانند به همه بزنند...یک سری حرف ها را تنها می توانند با دوستانشان و یا با خانواده شان در میان بگذارند...یک سری حرف های دیگر باید بین خودت و خدای خودت بماند...اما دسته ی آخر حرف ها...در هیچ کدامشان نمیگنجند...درون خودت هم نگه داری میترکی...شاید یک غریبه را نیاز داری که بشنود حرف هایت را بدون آن که بشناسد تو را...اما حال..حال که کمی گذشته است از این تجربه...میفهمم لذت ارتباط گیری را..آن که بخوانی وبلاگی را و حس کنی چقدر از زبان تو حرف میزند...و نظرت را بگویی و او جواب بدهد و این جاست که قلبت تند میزند و روز ها به جوابش فکر میکنی...البته که هنوز ارتباط چندانی ایجاد نشده است...هنوز وبلاگ نویسی بسیاری جاهایش برایم مبهم است...هنوز قالب و فونت و...وبلاگم را دوست ندارم...اما حس خوبی را که به من می دهد...با هیچ چیز عوضش نمیکنم...!

راستش را بخواهید این "من" دارای خواهری دوقولو است...خواهری دو قولو که هیچ شباهتی به هم ندارند و شاید تنها نقطه نظرشان اعتقاد به خدا و در کل در چارچوب دین باشد...گرچه آن هم تنها واجبات دین:) "من" خواهرش را بسیار دوست دارد...اما قطعا در جریان هستید که هر "منِ" دارای خواهر یا برادر  چه دوقولو و چه نا دوقولو با وجود تمام دوست داشتن هایش کدورت هایی پیش می آید که به دلیل همان دوست داشتن نمیتواند از آن ها چشم پوشی کند! در تکمیل اطلاعات در مورد "من" و خواهر گرام باید بگویم که امسال رشته هایمان ما را از هم جدا کرده است و وی تجربی میخواند و "من" انسانی...(بماند که او در فکر تغییر رشته اش است! مفصل در روز های آینده راجع به آن خواهم نوشت...) 

داستان اینگونه آعاز می شود که "من" در روز پنج شنبه امتحانی دشوار به نام "منطق" دارد و چهارشنبه شب معلم دینی محبوب پارسالمان در خانه اش افطاری دارد و قطعا که دانش آموزان خوبش را نیز دعوت کرده استD: لازم نیست بگویم که به دلیل امتحان دشوار این "من" نمی تواند برود! خواهر گرام نیز بسیار اصرار کردند به خود بنده و" من" برایم عجیب بود این حجم از اصرار و نفهمیدن هایش! پس از این کدورتی جزئی مبایلش را میخوانم و با پیامک هایش به دوستانش به این صورت مواجه می شوم:《ایییش من دوست دارم برم خونه عطیه و این "من" امتحان منطق دارههه》این اتفاقات بار اول نیست که می افتند و طی چندین مرحله افتاده اند...هیچ گاه نتوانسته ام درکش کنم این بانوی خواهر را در این موارد! گرچه مورد های بسیار دیگری نیز هست مانند آن که دفتر خاطرات دوستم را که در دستم بود و داشتم برایش مینوشتم را خواند! آن هم نه خاطره ی من را که خاطرات دیگران را...! کفری میشوم از این کار هایش...! ولی باز نمیتوانم دوسش نداشته باشم...آخر دوست داشتنی ترین خواهر روی زمین است برایم:)))




چند ماه پیش با دوستی بحثی داشتیم مبنی بر آن که دوقولو ها همیشه درک میشوند از طرف یکدیگر! هر چقدر خواستم برایش در لفافه دلیل بیاورم نتوانستم و قانع نشد! من نیز بیخیالش شدم...

شما هم باور دارید که برخی مشکلاتتان را نباید به آشنایان گفت؟

قوی بودن شعار من است...
در اصل این شعار از آن جایی نشات می گیرد که روزی حال یک همکلاسی چنان بد می شود که کار به ارژانس میکشد... تمام ما نگرانی از صورت هایمان میبارید و در همین حال باید سر کلاسی مینشستیم تقریبا فلسفی و به گونه ایی که کل کلاس گنگ پیش میرفت و آخر در صورتی که بحث را خوب دنبال کرده بودی به نتیجه ایی تو را می رساند بسیار گرانبها...حال ما را تصور کنید که در افکارمان دوست خویش را دنبال می کردیم و مدام این پرسش در سرمان تکرار می شد:«کاش میتوانستیم کاری برایش کنیم...» دبیر می آید و نگاهی می اندازد و با لحنی که مخصوص خودش است به ما می فهماند اگر با این فرمان پیش بروید هیچ گاه نمیتوانید مسئولیتی را بر دوش داشته باشید و در مواقع بحران بهترین عمل کرد را از خودتان نشان دهید... بدیهی است که بچه ها با او به مخالفت پرداختند... اما من... سخت در فکر فرو رفتم... از آن روز است که هر گاه اتفاقی می افتد سعی ام این است که پیش از احساسات با فکر وارد عمل شوم و بتوانم قلبم را قانع کنم که باید آرام بگیرد و این گونه مطمئن بشد حالش خوب می شود! 
دوست جان بیمارستان است... دوستی که وی را بسیار دوست دارم و مرا با قسمت هایی از زندگی ام آشنا کرد که خاموش  مانده بودند... حال فکر میکنم بهترین کر برایش به جای آن که بنشینم و غصه بخورم دعا کردن و قرآن خواندن است... خوشحال میشم شما نیز برایش دعا کنید...

فکر کنید یکی را دوست داشته باشید

نه کم...

خیلی زیاد...

در حدی که روزی نباشد او ذهن شما را مشغول نکند...

حال او کتاب شما را در دست بگیرد...

سوالی بپرسد و شما چون دقیق نمی دانید جواب ندهید...

او به شما بگوید:

تو هیچی نمیشوی!

آرمان ها ارزش ها و اعتقادات آمال و آرزووهایتان

فرو نمیریزد؟!

چه میکنید در آن لحظات؟


این روز ها عجیب نیاز به کسی دارم که مرا تایید کند....

خسته ام...

نوشتم و حذف کردم!

اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من این گونه بود...

واقعیتش نمیتوانستم بفهمم چرا برای آدم هایی مینویسم که نه من آن ها را میشناسم و نه آن ها مرا! 

حتی شاید الان هم دقیق نمیدانم...

اما لااقل اکنون گمان میکنم این حرف های تلنبار شده در ذهن.... این مبهمیات درونی...این دغدغه ها...باید بیرون بریزند...

و شاید باید خوانده شوند!